در دلم بود که بی دوست نمانم هرگز * چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود


دل یکی بود به سودای تو از دستم رفت * دست خالی نتوان رفت پی یار دگر


لای خاطرات تلخم یاد تو همیشه شیرین * تا ابد فکر تو هستم نازنین رفیق دیرین


دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم * تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن


هنوز نیک و بد زندگی به دفتر عمر نخوانده ای * و پیش چشم تو راه و چاه یکی است


زمانه گر بزند آتشم به دفتر عمر * بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست


پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار * غم خوار خویش باش غم روزگار چیست؟


گفتی که پس از سیاهی رنگی نبود * پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟


گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی؟ * گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود


در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست * آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد


هرگز همای بخت ندیدم به چشم خویش * این داستان بخت ز مردم شنیده ام


یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است * میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟


الهی! آن گاه که توانستم٬ ندانستم * و آن گاه که دانستم٬ نتوانستم


گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود * گفتا که مگر مصلحت وقت چنین بود


خنده بر لب بینی و از گریه دل غافلی * خانه ما از درون ابرست و بیرون آفتاب


آه پرواز چه رویای بلندی است ولی * هر چه دارم من از این بی پر و بالی دارم


کسی از دفتر من درس اقبالی نمی گیرد * مصیبت نامه ام از من کسی فالی نمی گیرد


ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت * عقده ی دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت


شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نماند * من بر آنم که بسوزم به کنارت ای دوست


مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم * مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم


شمع می سوزد و پروانه به دورش نگران * ما که می سوزیم و پروانه نداریم چه کنیم؟


گر که می خواهی بجویی دلم امروز بجو * ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم


یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت * شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم


با دوست عشق زیباست٬ با یار بی قراری * از دوست درد ماند و از یار مهربانی


سهم ما بودن و جاری شدن است * سهم ما ماندن و افسردن نیست


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند * طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


آثار ما به صفحه گیتی نشان ماست * از بعد ما نگاه به آثار ما کنید


گفته بودم چو بیایی٬ غم دل با تو بگویم * چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است * کارم از گریه گذشته است به آن می خندم


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی * با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


نه پای رفتنم اکنون٬ نه بال پرواز است * از این چه سود که بر من در قفس باز است


تلاش بوسه نداریم چون هوسناکان * نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است


بر روی ما دری ز قفس می توان گشود * ما هم ز آشیان به امیدی پریده ایم


موی سپید را فلکم رایگان نداد * این رشته را به نقد جوانی خریده ام


اثری نیک بباید به جهان ور نه چه سود * به جهان آمدن و رفتن و از یاد شدن


بگذشت یار از من و از پی نرفتمش * آری نمی توان ز پی عمر رفته٬ رفت


این قدر کز تو دلی چند بود شاد بس است * زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد


بسی ممنونم از دشمن که پیش دوست هر ساعت * بدم می گوید و می آردم هر لحظه در یادش


از بس که در زمانه یکی اهل درد نیست * اظهار درد خویش به دیوار می کنم


بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار * روز فراق را که نهد در شمار عمر


ای خوش آن ساقی که ما را جام بیهوشی دهد * تا ز غم ها یک نفس ما را فراموشی دهد


هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب! * یاد عالم میکنیم اما فراموشیم ما


 اگر از عشق بی زاری بگو بی پرده تا من هم * به خاکستر سپارم آتش عشق نهانی را


کشم جفای تو تا عمر باشدم هر چند * وفا نمی کند این عمر ها وفای تو را


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست * گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند


آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت * عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت


آن دیده شوخ می دهد دل به کمند * خواهی ندهی دل به کسی دیده ببند


آتش بزن مرا که غمت باورم شود * می خواهم از نگاه تو چیزی سرم شود


تنی آلوده درد و دلی لبریز غم دارم * ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم


تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام * شادم که با خیال تو تنها نشسته ام


عمر ما کوتاه دستان در غم دنیا گذشت * خوب یا بد بود دور زندگی از ما گذشت


عقل می گفت که دل منزل و ماوای من است * عشق خندید که یا جای تو یا جای من است


نه نام کس به زبانم٬ نه در دلم هوسی * ز زندگیم همین بس که می کشم نفسی


هر چند که یک روز خوش از عمر ندیدم * هر روز دگر حسرت دیروز کشیدم


جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت * آخر چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت


شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی * هر شکستی که به هر کس که رسد از خویش است


بیرون نمیکنم سری از رخنه قفس * باشد یکی همیشه خزان و بهار ما


به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر * که به مویم اثر از برف زمستان من است


 پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم * ای هر چه صدا٬ هر چه صدا٬ هر چه صدا تو


نهال بودم و در حسرت بهار ولی * درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست


به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است * بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی است


پسندت گر نباشد دل قدم بگذار در جانم * از آن ویرانه تر دارم در آن سو خانه ای دیگر


عمر رفت و از تو مارا صد پریشانی هنوز * وه چه عمرست این که حال ما نمیدانی هنوز


اگر دریای دل آبی است٬ تویی فانوس شب هایش * اگر حرفی زدم از گل تویی معنا و مفهومش


زنده را تا زنده است٬ باید به فریادش رسید * ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟


به حسن زود گذر بیش از این مناز ای دوست * که دور گل به سر آید٬ بهار می گذرد


من با تو نگویم که تو پروانه من باش * چون شمع بیا روشنی خانه من باش


خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند * نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند


گوش کن با لب خاموش سخن می گویم * پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت * فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد * کس جای در این خانه ویرانه ندارد


از غم عشق حکایت به صبا نتوان کرد * گله از دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد


از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد * گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد


تا چند عمر در هوس و آرزو رود * ای کاش این نفس که بر آید٬ فرو رود


هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد * دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم * ز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم


اگر یادتان بود و باران گرفت * دعایی به حال بیابان کنید


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم * شمایل تو بدیدم٬ نه عقل ماند و نه هوش


محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد * به یاد یک دگر بودن دلی بی کینه می خواهد


عاشقی قطره ی اشکی است که در معبد عشق * هر کجایش بچکد مهر و وفا می روید


زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر * تا خرابت نکند تهمت بد نامی چند


زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا! * بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که


زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش * بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم


آمدی رفت ز دل صبر و قرارم بنشین * بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین


جز درد و رنج نیست در این رهگذار عمر * خرم کسی که زود به منزل رسید و رفت


بی داد عشق داد به یغما جوانی ام * آری به باد رفت گل زندگانی ام


با یاد غم دوست ز هر غصه رها من * گر رنج من این است بدین رنج رضا من


امشب از پیش من شیفته دل دور مرو * نور چشم منی ای چشم مرا نور مرو


امشب به قصه دل من گوش می کنی * فردا مرا چو قصه فراموش می کنی


جز تو ام نیست نظر جانب دیگر چه شود * گر کنی سوی من از مهر نگاهی گاهی


چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی * سنگی و نا شنیده فراموش می کنی


بار دیگر عشق را چون جان به بر خواهم گرفت * آرزو های جوانی را ز سر خواهم گرفت


در دل هوسی هست دریغا نفسی نیست * ما را نفسی نیست که در دل هوسی نیست


به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری * جواب داد که آزادگان تهی دستند


کاش ما را با عزیزان آشنایی ها نبود * یا اگر بود این همه درد جدایی ها نبود


در جهان عشق بی دردی نشان مردن است * زین سبب از سوختن یک دم نیاسایم چو شمع


زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی * بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم


در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای * سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای


خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم * یعنی که تو را بینم و آن گاه بمیرم


دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد * هست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد


بی سبب نیست که می سوزد و می گرید زار * آتشی از غم پروانه به جان دارد شمع


بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید * بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت


خاک شود هر که بر این خاک زیست * خاک چه داند که در این خاک کیست ؟


صفایی بود دیشب با خیالت خلوت من را * ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم


عمر من غارت شد و غارتگر من دور شد * من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد


دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست * جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است


هر چه می گویم سخن از یاد توست * در سکوت من فقط فریاد توست


چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است * شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی


مرا با شمع نسبت نیست در سوز * که او شب سوزد و من در شب و روز


من وصل یارم آرزو ، او را به سوی غیر رو * نه من گنه دارم نه او ، کار دل است این کارها


دیدی که خون نا حق پروانه شمع را * چندان امان نداد که شب را به سر برد


این شیوه ام زشمع خوش آمد که هیچ گاه * پروانه را نسوخت مگر در حضور خویش


چون شمع عمر ما همه در تاب و تب گذشت * دستی به زیر سر ننهادیم و شب گذشت


خود را شکفته دار به هر حالتی که هست * خونی که می خوری به دل روزگار کن


چه کوتاه است شب های وصال دلبران یا رب * خدا از عمر ما بر عمر این شب ها بیفزاید


من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی * ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم


ز درد عشق تو با کس حکایتی که نکردم * چرا وفای تو کم شد ، شکایتی که نکردم


ای تماشایی ترین مخلوق خاکی بر زمین * آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم


اگر چه قیامت عظیم و پر خطر است * اما فراق رفیقان قیامتی دگر است


 گریه هایم بی صداست،عشق من بی انتهاست*ردپای اشکهایم را بگیر،تا بدانی خانه عاشق کجاست


من اناری را میکنم دانه و به دل میگویم * خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود


چشمم نخورد آب از این عم پر شکست * این خانه را تمامی پی روی آب بود


جانا به لحظه ای چند مهری نشسته بر دل * بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران 


نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل * چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من


دریغا که بر خوان الوان عمر * دمی خورده بودیم و گفتند بس


تا داشتم دلی به کنارم نیامدی * آن گاه آمدی که به کارم نیامدی 


چه بودی گر نشان دل بگیرم از تو و گویم * دل من در پناه کیست؟ گویی در پناه من


حیف فرهاد که با این همه شیرین کاری * شد به خواب عدم از تلخی افسانه خویش


حکایت ها که با وی از دل بی تاب می کردم * اگر با سنگ می گفتم، دلش را آب می کردم


خواهی بلند ساز مرا، خواه پست کن * کار من از بلندی و پستی گذشته است


خوش گلشنی است، حیف که گلچین روزگار * فرصت نمی دهد، که تماشا کند کسی


خوش می روی اما درنگی کن به رفتن * ما را به دست گریه ها مسپار، بنشین


دل خون شد از امید و نشد یار یار من * ای وای بر من و دل امید وار من


در قیامت که سر از خاک به در خواهم کرد * باز هم در طلبت خاک به سر خواهم کرد


آنان که ز ما دور ولی در دل و جانند * بسیار گرامی تر از آنند که دانند


من از برای تو نمی خواهم خودم را * ای از همه من های من بهتر، من تو


قوم و خویش من همه از قبیله ی غمند * عشق خوهر من است، درد هم برادرم


سال ها دویده ام از پی خودم ولی * تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم


با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟ * باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟


با آن که جز سکوت جوابم نمی دهی * در هر سوال از همه پرسیده ام تو را


اگر چه پرسش بی پاسخی است، می پرسم * چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟


صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه * هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم


دور از همه مردم شده ام در خودم امشب * پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب


در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی * یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی 


دانی که نو بهار جوانی چسان گذشت * زود آن چنان گذشت که تیر از کمان گذشت


کس آب نمی زند به دل سوخته من * در حادثه ها یاور من چشم ترم بود


تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم؟ * روزی سراغ وقت من آیی که نیستم


بر گریه ام مخند، به سوزم نگاه کن * شمعم که اشک ریزم و آتش به پا کنم


دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند * از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم


ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد * جور باشد که باشی و مرا غم ببرد


خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی * هر چه می گردم، نمی دانم کجا افتاده ام


در شب هجران چراغم غیر شمع ماه نیست * آن هم از بخت سیاهم گاه هست و گاه نیست


ابر و باران و من و یار ستاده به وداع * من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


الهی باشی و بسیار باشی * به شرط آن که با ما یار باشی


با ما بگو رضای تو گر در شکست ماست * پروانه ایم و سوختن ما به دست ماست


جز عهد دل آزاری عشاق که بستی * یک عهد نبستی که همان دم نشکستی


دانم چو دیده دید دل از کف رود ولی * نتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را


دم به دم چشم سیاهت به نگه می کشدم * تا نگه می کنی آن چشم سیه می کشدم


رسید پیری و افسانه شباب گذشت * چنان گذشت که گویی مگر به خواب گذشت


غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم


از ما مپرس کز چه دل از دست داده ایم * از آن که برده است دل از دست ما بپرس


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست * من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا ؟


چون عمر می رود همه در عاشقی بکوش * این یک در روزه بیهده مگذار بگذرد


هرگز مژه بر هم ننهد عاشق صادق * آن را که به دل عشق بود خواب نباشد


ز آدمی به جهان نام نیک ماند و بس * به مهر کوش که گیتی به کس وفا نکند


عشق آمد به دل و شور قیامت بر خاست * زندگی طی شد و این معرکه بر پاست هنوز


گفت : آسان گیر بر خود کار ها کز روی طبع * سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش


گریه می گیردم از بیهده خندیدن گل * که همین خنده شود خود سبب چیدن گل


ای که چون عمر گذشتی به شتاب از بر من * رفته ای و نرود یاد تو از خاطر من


غیر از تو هیچ کس نبود آشنای من * تنها تو آشنای منی ای خدای من


مرا چون قطره اشکی ز چشم انداختی رفتی * تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی


مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد * چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت


چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی ؟ * شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی


در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما * همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


زیر بارند درختان که تعلق دارند * ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد