حرف دل

 

در دلم بود که بی دوست نمانم هرگز * چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود


دل یکی بود به سودای تو از دستم رفت * دست خالی نتوان رفت پی یار دگر


لای خاطرات تلخم یاد تو همیشه شیرین * تا ابد فکر تو هستم نازنین رفیق دیرین


دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم * تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن


هنوز نیک و بد زندگی به دفتر عمر نخوانده ای * و پیش چشم تو راه و چاه یکی است


زمانه گر بزند آتشم به دفتر عمر * بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست


پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار * غم خوار خویش باش غم روزگار چیست؟


گفتی که پس از سیاهی رنگی نبود * پس موی سیاه من چرا گشت سپید؟


گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی؟ * گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود


در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست * آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد


هرگز همای بخت ندیدم به چشم خویش * این داستان بخت ز مردم شنیده ام


یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است * میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟


الهی! آن گاه که توانستم٬ ندانستم * و آن گاه که دانستم٬ نتوانستم


گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود * گفتا که مگر مصلحت وقت چنین بود


خنده بر لب بینی و از گریه دل غافلی * خانه ما از درون ابرست و بیرون آفتاب


آه پرواز چه رویای بلندی است ولی * هر چه دارم من از این بی پر و بالی دارم


کسی از دفتر من درس اقبالی نمی گیرد * مصیبت نامه ام از من کسی فالی نمی گیرد


ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت * عقده ی دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت


شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نماند * من بر آنم که بسوزم به کنارت ای دوست


مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم * مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم


شمع می سوزد و پروانه به دورش نگران * ما که می سوزیم و پروانه نداریم چه کنیم؟


گر که می خواهی بجویی دلم امروز بجو * ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم


یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت * شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم


با دوست عشق زیباست٬ با یار بی قراری * از دوست درد ماند و از یار مهربانی


سهم ما بودن و جاری شدن است * سهم ما ماندن و افسردن نیست


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند * طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


آثار ما به صفحه گیتی نشان ماست * از بعد ما نگاه به آثار ما کنید


گفته بودم چو بیایی٬ غم دل با تو بگویم * چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است * کارم از گریه گذشته است به آن می خندم


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی * با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


نه پای رفتنم اکنون٬ نه بال پرواز است * از این چه سود که بر من در قفس باز است


تلاش بوسه نداریم چون هوسناکان * نگاه ما به نگاهی ز دور خرسند است


بر روی ما دری ز قفس می توان گشود * ما هم ز آشیان به امیدی پریده ایم


موی سپید را فلکم رایگان نداد * این رشته را به نقد جوانی خریده ام


اثری نیک بباید به جهان ور نه چه سود * به جهان آمدن و رفتن و از یاد شدن


بگذشت یار از من و از پی نرفتمش * آری نمی توان ز پی عمر رفته٬ رفت


این قدر کز تو دلی چند بود شاد بس است * زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد


بسی ممنونم از دشمن که پیش دوست هر ساعت * بدم می گوید و می آردم هر لحظه در یادش


از بس که در زمانه یکی اهل درد نیست * اظهار درد خویش به دیوار می کنم


بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار * روز فراق را که نهد در شمار عمر


ای خوش آن ساقی که ما را جام بیهوشی دهد * تا ز غم ها یک نفس ما را فراموشی دهد


هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب! * یاد عالم میکنیم اما فراموشیم ما


 اگر از عشق بی زاری بگو بی پرده تا من هم * به خاکستر سپارم آتش عشق نهانی را


کشم جفای تو تا عمر باشدم هر چند * وفا نمی کند این عمر ها وفای تو را


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست * گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند


آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت * عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت


آن دیده شوخ می دهد دل به کمند * خواهی ندهی دل به کسی دیده ببند


آتش بزن مرا که غمت باورم شود * می خواهم از نگاه تو چیزی سرم شود


تنی آلوده درد و دلی لبریز غم دارم * ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم


تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام * شادم که با خیال تو تنها نشسته ام


عمر ما کوتاه دستان در غم دنیا گذشت * خوب یا بد بود دور زندگی از ما گذشت


عقل می گفت که دل منزل و ماوای من است * عشق خندید که یا جای تو یا جای من است


نه نام کس به زبانم٬ نه در دلم هوسی * ز زندگیم همین بس که می کشم نفسی


هر چند که یک روز خوش از عمر ندیدم * هر روز دگر حسرت دیروز کشیدم


جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت * آخر چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت


شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی * هر شکستی که به هر کس که رسد از خویش است


بیرون نمیکنم سری از رخنه قفس * باشد یکی همیشه خزان و بهار ما


به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر * که به مویم اثر از برف زمستان من است


 پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم * ای هر چه صدا٬ هر چه صدا٬ هر چه صدا تو


نهال بودم و در حسرت بهار ولی * درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست


به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است * بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی است


پسندت گر نباشد دل قدم بگذار در جانم * از آن ویرانه تر دارم در آن سو خانه ای دیگر


عمر رفت و از تو مارا صد پریشانی هنوز * وه چه عمرست این که حال ما نمیدانی هنوز


اگر دریای دل آبی است٬ تویی فانوس شب هایش * اگر حرفی زدم از گل تویی معنا و مفهومش


زنده را تا زنده است٬ باید به فریادش رسید * ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟


به حسن زود گذر بیش از این مناز ای دوست * که دور گل به سر آید٬ بهار می گذرد


من با تو نگویم که تو پروانه من باش * چون شمع بیا روشنی خانه من باش


خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند * نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند


گوش کن با لب خاموش سخن می گویم * پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت * فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد * کس جای در این خانه ویرانه ندارد


از غم عشق حکایت به صبا نتوان کرد * گله از دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد


از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد * گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد


تا چند عمر در هوس و آرزو رود * ای کاش این نفس که بر آید٬ فرو رود


هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد * دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم * ز چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم


اگر یادتان بود و باران گرفت * دعایی به حال بیابان کنید


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم * شمایل تو بدیدم٬ نه عقل ماند و نه هوش


محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد * به یاد یک دگر بودن دلی بی کینه می خواهد


عاشقی قطره ی اشکی است که در معبد عشق * هر کجایش بچکد مهر و وفا می روید


زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر * تا خرابت نکند تهمت بد نامی چند


زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا! * بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که


زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش * بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم


آمدی رفت ز دل صبر و قرارم بنشین * بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین


جز درد و رنج نیست در این رهگذار عمر * خرم کسی که زود به منزل رسید و رفت


بی داد عشق داد به یغما جوانی ام * آری به باد رفت گل زندگانی ام


با یاد غم دوست ز هر غصه رها من * گر رنج من این است بدین رنج رضا من


امشب از پیش من شیفته دل دور مرو * نور چشم منی ای چشم مرا نور مرو


امشب به قصه دل من گوش می کنی * فردا مرا چو قصه فراموش می کنی


جز تو ام نیست نظر جانب دیگر چه شود * گر کنی سوی من از مهر نگاهی گاهی


چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی * سنگی و نا شنیده فراموش می کنی


بار دیگر عشق را چون جان به بر خواهم گرفت * آرزو های جوانی را ز سر خواهم گرفت


در دل هوسی هست دریغا نفسی نیست * ما را نفسی نیست که در دل هوسی نیست


به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری * جواب داد که آزادگان تهی دستند


کاش ما را با عزیزان آشنایی ها نبود * یا اگر بود این همه درد جدایی ها نبود


در جهان عشق بی دردی نشان مردن است * زین سبب از سوختن یک دم نیاسایم چو شمع


زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی * بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم


در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای * سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای


خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم * یعنی که تو را بینم و آن گاه بمیرم


دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد * هست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد


بی سبب نیست که می سوزد و می گرید زار * آتشی از غم پروانه به جان دارد شمع


بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید * بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت


خاک شود هر که بر این خاک زیست * خاک چه داند که در این خاک کیست ؟


صفایی بود دیشب با خیالت خلوت من را * ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم


عمر من غارت شد و غارتگر من دور شد * من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد


دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست * جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است


هر چه می گویم سخن از یاد توست * در سکوت من فقط فریاد توست


چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است * شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی


مرا با شمع نسبت نیست در سوز * که او شب سوزد و من در شب و روز


من وصل یارم آرزو ، او را به سوی غیر رو * نه من گنه دارم نه او ، کار دل است این کارها


دیدی که خون نا حق پروانه شمع را * چندان امان نداد که شب را به سر برد


این شیوه ام زشمع خوش آمد که هیچ گاه * پروانه را نسوخت مگر در حضور خویش


چون شمع عمر ما همه در تاب و تب گذشت * دستی به زیر سر ننهادیم و شب گذشت


خود را شکفته دار به هر حالتی که هست * خونی که می خوری به دل روزگار کن


چه کوتاه است شب های وصال دلبران یا رب * خدا از عمر ما بر عمر این شب ها بیفزاید


من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی * ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم


ز درد عشق تو با کس حکایتی که نکردم * چرا وفای تو کم شد ، شکایتی که نکردم


ای تماشایی ترین مخلوق خاکی بر زمین * آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم


اگر چه قیامت عظیم و پر خطر است * اما فراق رفیقان قیامتی دگر است


 گریه هایم بی صداست،عشق من بی انتهاست*ردپای اشکهایم را بگیر،تا بدانی خانه عاشق کجاست


من اناری را میکنم دانه و به دل میگویم * خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود


چشمم نخورد آب از این عم پر شکست * این خانه را تمامی پی روی آب بود


جانا به لحظه ای چند مهری نشسته بر دل * بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران 


نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل * چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من


دریغا که بر خوان الوان عمر * دمی خورده بودیم و گفتند بس


تا داشتم دلی به کنارم نیامدی * آن گاه آمدی که به کارم نیامدی 


چه بودی گر نشان دل بگیرم از تو و گویم * دل من در پناه کیست؟ گویی در پناه من


حیف فرهاد که با این همه شیرین کاری * شد به خواب عدم از تلخی افسانه خویش


حکایت ها که با وی از دل بی تاب می کردم * اگر با سنگ می گفتم، دلش را آب می کردم


خواهی بلند ساز مرا، خواه پست کن * کار من از بلندی و پستی گذشته است


خوش گلشنی است، حیف که گلچین روزگار * فرصت نمی دهد، که تماشا کند کسی


خوش می روی اما درنگی کن به رفتن * ما را به دست گریه ها مسپار، بنشین


دل خون شد از امید و نشد یار یار من * ای وای بر من و دل امید وار من


در قیامت که سر از خاک به در خواهم کرد * باز هم در طلبت خاک به سر خواهم کرد


آنان که ز ما دور ولی در دل و جانند * بسیار گرامی تر از آنند که دانند


من از برای تو نمی خواهم خودم را * ای از همه من های من بهتر، من تو


قوم و خویش من همه از قبیله ی غمند * عشق خوهر من است، درد هم برادرم


سال ها دویده ام از پی خودم ولی * تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم


با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟ * باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟


با آن که جز سکوت جوابم نمی دهی * در هر سوال از همه پرسیده ام تو را


اگر چه پرسش بی پاسخی است، می پرسم * چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟


صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه * هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم


دور از همه مردم شده ام در خودم امشب * پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب


در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی * یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی 


دانی که نو بهار جوانی چسان گذشت * زود آن چنان گذشت که تیر از کمان گذشت


کس آب نمی زند به دل سوخته من * در حادثه ها یاور من چشم ترم بود


تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم؟ * روزی سراغ وقت من آیی که نیستم


بر گریه ام مخند، به سوزم نگاه کن * شمعم که اشک ریزم و آتش به پا کنم


دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند * از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم


ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد * جور باشد که باشی و مرا غم ببرد


خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی * هر چه می گردم، نمی دانم کجا افتاده ام


در شب هجران چراغم غیر شمع ماه نیست * آن هم از بخت سیاهم گاه هست و گاه نیست


ابر و باران و من و یار ستاده به وداع * من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


الهی باشی و بسیار باشی * به شرط آن که با ما یار باشی


با ما بگو رضای تو گر در شکست ماست * پروانه ایم و سوختن ما به دست ماست


جز عهد دل آزاری عشاق که بستی * یک عهد نبستی که همان دم نشکستی


دانم چو دیده دید دل از کف رود ولی * نتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را


دم به دم چشم سیاهت به نگه می کشدم * تا نگه می کنی آن چشم سیه می کشدم


رسید پیری و افسانه شباب گذشت * چنان گذشت که گویی مگر به خواب گذشت


غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم


از ما مپرس کز چه دل از دست داده ایم * از آن که برده است دل از دست ما بپرس


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست * من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا ؟


چون عمر می رود همه در عاشقی بکوش * این یک در روزه بیهده مگذار بگذرد


هرگز مژه بر هم ننهد عاشق صادق * آن را که به دل عشق بود خواب نباشد


ز آدمی به جهان نام نیک ماند و بس * به مهر کوش که گیتی به کس وفا نکند


عشق آمد به دل و شور قیامت بر خاست * زندگی طی شد و این معرکه بر پاست هنوز


گفت : آسان گیر بر خود کار ها کز روی طبع * سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش


گریه می گیردم از بیهده خندیدن گل * که همین خنده شود خود سبب چیدن گل


ای که چون عمر گذشتی به شتاب از بر من * رفته ای و نرود یاد تو از خاطر من


غیر از تو هیچ کس نبود آشنای من * تنها تو آشنای منی ای خدای من


مرا چون قطره اشکی ز چشم انداختی رفتی * تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی


مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد * چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت


چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی ؟ * شاید از هم نفسی با دل ما خسته شدی


در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما * همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


زیر بارند درختان که تعلق دارند * ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد


 

 

 

دریا و ابر

ابر بارنده به دریا می گفت :

گر نبارم تو کجا دریایی ؟

زیر لب خنده کنان دریا گفت:

ابر بارنده تو خود از مایی!

بازی دل

در بازی دل نگاه ما مست تو بود

هر برگ دلم شکسته پا بست تو بود

من شاه دلم را به زمین انداختم

اما چه کنم که تک دل دست تو بود