صدای پای آب _ سهراب سپهری

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد، با وسعت مرگ.

پرشی دارد، اندازه ی عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است، که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی بعد درخت است، به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تا ریکی است.

زندگی حس غریبی است، که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است، که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا.

لمس تنهایی ماه.

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است.

زندگی گل به توان ابدیت.

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما.

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست.

هر کجا هستم، باشم.

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد، گاه اگر می رویند، قارچ های غربت؟

من نمی دانم، که چرا می گویند:

اسب حیوان نجیبی است.

کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست.

جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

 

 

چیستان _ قیصر امین پور

ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است

آری اما آن که آدم هست و عاشق نیست، کیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق، اگر باشد، هبوطی دائم است

آن که عاشق نیست، هم این جا هم آن جا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟...

دستور زبان عشق _ قیصر امین پور

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خواب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

آرزوی بزرگ _ قیصر امین پور

نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خودم را

نه آن قدر کوچک

که خود را بزرگ . . .

گریز از میان مایگی

آرزویی بزرگ است ؟

دکتر علی شریعتی

کلاس پنجم که بودم، پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود.

آن هم به سه دليل :

اول آنکه کچل بود،

دوم اينکه سيگار مي کشيد

و سوم - که از همه تهوع آور تر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت، يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم، آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم،

در حالي که :

خودم زن داشتم.  

سيگار مي کشيدم.  

و کچل شده بودم.!...

 

دکتر علی شریعتی

 به سه چیز تکیه نکن :

۱.     غرور       

۲.     دروغ                                                          

۳.     عشق

آدم باغرور می تازد.

با دروغ می بازد.

و با عشق می میرد.  

 

شکسپیر

همیشه سخن حق را بدون واهمه بیان کن و شیطان را خجل ساز.

 

حضرت امیرالمومنین علی ( ع )

آزمند همیشه در بستر بیماری است.

 

امام حسن ( ع )

هیچ ستمگری را شبیه ستمدیده نیافتم مگر حسود را.

 

آلبرت انیشتین

سه قدرت عظیم بر جهان حکومت می کند :

۱. حماقت

۲. ترس

۳. حرص

 

حضرت امیرالمومنین علی ( ع )

حریص محتاج است، حتی اگر مالک دنیا شود.

 

زرتشت

کسی که به نفس خود غلبه نکرد، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.

 

ژرژ واشنگتن

وجدان مانند آئینه است، نه تملق می داند، نه تحقیر.

 

گوستاو لوبون

کسی که به خود اطمینان دارد، به تعریف دیگران احتیاج ندارد.

 

قرآن کریم

خداوند را هدف سوگند های خود قرار ندهید.

 

حضرت امیرالمومنین علی ( ع )

یک قدم خواری به خوشی جاودانی نمی ارزد.

 

زرتشت

خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی، نتوانی.

 

ولتر

حقیقت را دوست بدار، اما اشتباه را عفو کن.

 

سعدی

از گرسنگی مردن، بهتر که نان خرد مایگان خوردن.

 

باب بارکر

بدبین خیال می کند، تمام مردم دنیا به بدی خود او هستند.

 

شکسپیر

کشنده تر از زهر مار، فرزند حق ناشناس است.

 

 

ارسطو

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش.

 

ناصر خسرو

هنر زیور بشر است و بشر زیور کیهان.

 

رولا

بگذارید مقام و شخصیت شما بدون آن که به دیگران تحمیل شود، شناخته شود.

 

یا صاحب الزمان ادرکنی

بچه که بودم انتظار را می شنیدم ولی معنایش را نمی فهمیدم.

تا این که پا در نوجوانی نهادم،

یادم می آید هر سال برای سالروز میلاد تو در کوچه و خیابان و خانه مان جشن بود.

شربت و شیرینی می دادند.

هر کس در آن روز اگر دنیای غم هم بر سینه اش سنگینی می کرد،

اما سعی می کرد به خاطر خورده ایمانش هم که شده شاد باشد.

وقتی می پرسیدی چرا؟

می گفتند: او منجی عالم بشریت است.

می گفتند: او کسی است که می آید و با آمدنش جهان را روشن می کند.

آن وقت دیگر ظلمی نمی بینی.

آه مظلومی را نمی شنوی.

طعم عدالت را می چشی.

او می آید و با یارانش جهان را زیبا می کند.

آری یادم می آید.

یادم می آید که یکی دیگر از آن روز ها بود،

یکی دیگر از آن روز های شاد بود،

که من هم با دیدن آن همه شور و شوق و حرف های دلنواز و خوبی که شنیده بودم،

به انتظارت نشستم که بیایی.

بهتر است بگویم، ندیده عاشقت شدم،

به قول عشاق دل در گروی عشقت نهادم و انتظار آمدنت را کشیدم.

الآن سال هاست که از آن روز می گذرد و من هم چنان منتظر آمدنت هستم.

آری سال هاست که برای آمدن تو دعا کرده ام و تو هنوز نیا مده ای.

نمی دانم این انتظار شیرین کی به پایان میرسد و تو می آیی.

ولی من همچنان امیدوار آمدنت هستم.

از دست من معشوق کاری جز دعا و انتظار و امید بر نمی آید.  

امیدوارم امسال دیگر در جشن تولدت حضور داشته باشی و ببینمت.

من منتظرت هستم که بیایی.

تولدت مبارک ای منجی عالم بشریت.

نیمه شعبان بر عاشقان آن حضرت خجسته باد.

کنفوسیوس

به جای لعنت فرستادن به تاریکی، یک شمع روشن کن.

 

ژوزف رو

کوه های عظیم پر از چشمه اند و قلب های بزرگ پر از بخشش.

 

خواجه رشید الدین

موجود را به مفقود و یافته را به نایافته مفروش.

 

ولتر

اگر می خواهید غنی شوید، از هوای نفس بکاهید.